تبليغاتX
...ع...ش..ق... -
    اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم      
   پشت دریچهء تنهاییم
  زیر بالشهای خیس از گریه ام   
   هوای تازه ندارم
   کافی نیست ؟
   منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
   اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
   اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
    راه باز کنند ؟
   اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
   بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم   
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد   
   جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
   جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
   جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
   جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
  زیر آفتاب بعد از ظهر   
   پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:33  توسط تنها  |